ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

بدون عنوان

حالا سارا خانوم و در شب شام غريبان ببينيد كه چقدر شمع روشن كردن و دوست داره و كلي لذت برد از اون شب و تا چند روز بعد همش به من مي گفت شمع ها اون شب چي شد بازهم بريم اونجا                                       ...
29 آذر 1391

بدون عنوان

محرم امسال سارا دلش مي خواست كه زنجير بزنه ، امسال سارا جون خيلي بيشتر از سالهاي قبل متوجه مي شده كه عزاداري امام حين اومده و بايد سينه بزنه و دنبال دسته راه بره براي همين هم بابا محسن هم نامردي نكردو براش از دسته يك زنجير بزرگ گرفت و داد بهش سارا خانوم ماهم چون خيلي زنجير دوست داشت خيلي خيلي استقبال كرد و شروع كرد به زدن زنجير اونقدر قشنگ اين زنجير سنگين و بالا و پايين مي برد كه نگو كلي كيف كرد دختر خانومي حالا عكساش براتون مي ذارم ببينيد كه چه جوري خانوم خانوما زنجير زدن .............             ...
29 آذر 1391

يك روز پر كار مامان بابا

سلام سارا جان من امروز از صبح رفتم سر كار و هنوز خونه برنگشتم خيلي خيلي دلم برات تنگ شده بابا محسن هم همينطور چه كار كنيم ديگه ولمون نمي كنن همش بهمون كار مي گن سارا جون الان بر مي گردم خانه و برات يه عالمه بستني مي خرم تا خوشحال بشي و ديگه از دست من و بابا هم ناراحت نباشي عزيزم الان ساعت 19:10 است و من دارم بر مي گردم خانه يعني از ساعت 9 صبح تو رو تنها گذاشتم البته پيش مامان جون بوديا كه ايشون هم بهت خيلي مي رسه و نمي ذاره بهت بد بگذره دارم مياممممممممممممم....
14 آذر 1391
1